آرام آرمیده ام اندر خیال تو

دلنگاره هایی برای او که خود می داند که کیست ؟
 
زیبا و دلنشین ، حرف دلان بود ...
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  

دوستای گلم  وقتی که چشمم به شعر زیر افتاد حیفم اومد که تنها من خونده باشمش . به همین خاطر گذاشتمش تو این پست تا بخونید و شما هم ازش لذت ببرید و نظرتون رو در موردش به من بگید ....

البته شاعر این رو به مسئولین زمان خودش گفته اما ...!!!!!!؟؟

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                            هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم مهنت از پی آن تا کند خراب                       بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت و ایام ناگهان                                    بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد 

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام                     بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد                         بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت              این عوعو سگان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت                   هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت                     ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن                        تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید                 نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان                           بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم                              تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی                                   این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبیست ایستاده در این خانه مال و جاه                     این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع                      این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                        هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف            یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

از سیف الدین محمد فرغانی (قرون هفتم و هشتم) 



 
 
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧  

. . . سیاهی دو زلفانت بسی قدر است ما را

. . .  آن روی چو ماه و انورت بدر است ما را



 
بی باده مست ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧  

سلام دوستای گلم . البته خودم میدونم شعر زیر یه جورایی خام میزنه . و نیاز به پرورش و کار کردن داره . اما همینجوریش رو از من قبول کنید و ضعفهاش رو که به ذهنتون میرسه یاد آوری کنید ...

سپاسگذارم .

با وجودت دست من خواهد گسست

از شراب ناب در جام الست

چون شرابی نابتر از کام تو

من نخواهم یافتن ، هر جا که هست

ای تو بودت بودتر از هرچه بود

وی تو هستت هست تر از هر چه هست

این بدان و آن مکاهش تو زیاد

من نخواهم بر کشیدن از تو دست

ای دریغا کان دو چشمت وانهم

تا که چشمم چشم بر چشم تو بست .

 

تقدیم به وفای فهیمه ی فهیمم ، فرشته ی مهربونم ، فاطمه ی عزیزم ، نسترن گلم - مهدی عزیزم - عاطفه عاطفیم -مهرداد - دنیای دیونه ی من - محمد و  ...

مرضیه جونم . و ((( شکـــــوفـــــــه ی بهــــــــاری مـــــــن )))

 



 
 
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  

سلام .

از همه ی دوستای گلم که این مدت ، هر چند کوتاه تو زحمت انداختمشون عذر خواهی میکنم .

تا چند ساعت آینده شاید آخرین آپم رو روی وبم بگذارم و تقدیمش میکنم به همه ی اون نازنینایی

که نظرات طلاییشون منو تا اینجا دلگرم نگه داشته ...

بدلیل مشکلات جسمی و روحی که دارمو هیچکس ازشون خبری نداره و فعلا توانایی آپ کردن ندارم

از همتون میخوام که برام دعا کنید .

چون اهل دلایی مثل شما میدونم که با خدا زیاد خلوت میکنند .

تو لحظات قشنگتون این من رو سیاه رو هم فراموش نکنید . 



 
تمنـــــــا ...
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  

مرا ببوس ...

چون تگرگ ،  گل را ...

چون شرار ، خرمن را ...

چون آفتاب ،  شبنم را ...

که به نیستی در بودنت

هلاکم ...

مرا ببوس ...

چون گل ، بلبل را ...

چون شیرین ، فرهاد را ...

چون زلیخا ، یوسف را ...

که با خیال تو خوشیم ...

هر چند خام .

مرا ببوس ...

که باروت وجودم

بی قرار جرقه ای است

از ...

چخماق لبانت .

مرا ببوس ...

که بوسه ات

نیاز آز لبان عاصی من است .

مرا ببوس ...

مرا ببوس ...

مرا ببوس ...



 
مستانه ...
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  

*ادعای شاعری نداشته و نخواهم داشت . فقط کلماتی را که دل به زبان آورد دوست می دارم به خط به میخی نزدیکم بنگارم تا ز دلگفته ها حظ برم و یاری جویم ز دلنگارانی چون شما تا بیاموزم رسم شاعری را و تلمذ نمایم ز آموخته هاتان *

مرا یارا باشید ...

(آخچقدر سخته لفظ قلم حرف زدن ؟!)

این کلمات رو به رسم ادب تقدیم میکنم به تمام شمایی که قابل میدونید و فراموشم نمیکنید :

 

بتاب

بی حساب

بر من ای آفتاب عالمتاب

کاین خراب

ندارد تاب

تاب دوری روی

تو ای ماهتاب

...

تو ای الهه آب

با می ناب

دگر نمیکنی سیراب

در شباب

کاین سینه ی کباب

از آن رفته به خواب

که نمی دهی دگرش

از آن شراب

که باشد ناب

.

بهر ثواب

ببار

چو جویبار

خونبار

اینبار

کاین دیار

بدون یار

نیرزد به یک دینار

.

و رها کنم چو رها

نه یکی که بل بارها

دلِ اندر سینه به نارها

که این خارها

کند این دلِ بی بها

هم کُفِّ زرها و سیم ها و دینارها .

 

* دوستان عزیز تر جانی که نظر خودشون رو در مورد مطلب قبلی ننوشتند ، خوشحالم کردند اگر قبول زحمت کنند و نظر مهتابیشون رو در مورد ظلمات نگاره هام بتابونند تا تمیز بدم ، راه رو از چاه . 



 
که چشمانت مرا فانوس دریای است امشب ...
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  

دوستان خوبم ، نوشته ی زیر از اولین نوشته های موزون من است . خواهش میکنم ضعفهام رو یاد آوری کنید تا بتونم در کارهای بعدی ازشون استفاده کنم و نواقص کارهام رو کمتر کنم . اگر از منابعی هم که بتونم برای مطالعه و آموزش ازشون استفاده کنم سراغ دارید ، بهم معرفی کنید ممنون میشم .

 

دلم ابری و بارانی است امشب

دلم گویا که طوفانی است امشب

به سر اندر ، هوای یار دارد

که با یادش چراغانی است امشب

به سر سودای پروازش مدام است

دلم ، مرغی که میدانی است امشب

ز سینه دل تمنایش فرار است

دلم ، دخت خیابانی است امشب

دلم عطشان جامی آسمانی است

دلم ، دانم که ربانی است امشب

همی خواهم که در بند تو باشد

دل و جانم که زندانی است امشب

کلامم در همین مصرع عیان است

دلم تنگ تو وجدانی است امشب

 



 
غریبانه ...
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  

سلام غریبی که ز غربت سینه ام ؛ به قربت رسید .

نمیدانم هنوز رهگذر کوچه های خاکی ذهنت هستم یا نه ...!؟

کوچه هایی که هر بار تمنای عبور از آن ، خراشی عمیق بر پیکرم میگذاشت و میگذشت ...

ومن ...

بجان ...

خریدار عبور بودم .

وتو ...

با نگاهت ...

که سرد...

چون یخ بود .

به سختی ...

مانع از عبور بودی ...

با نگــــــاهی سرد .

و هرگز فراموشم نمیشود

لحظه ای را

که گره میخورد

حرم حرارت نگاهم ...

با ...

برودت یخبندان نگاهت ...

و مغبون این میدان ...

همچو همیشه ...

من بودم .

...

و اما ای مسافر شبگرد شبهای خیالم ...

که نمیگنجم در آن ...

نگاه دریائیت .

اگرم دوست نداری این تن خسته را ...

لا اقل ای با محبت ...

خاموش کن فانوسِ بر دماغه ی قایق چوبی ...

اما دلی را ...

که سوار بر آنی ...

تا که شاید ...

بمیرم به درد بی دلی و ندانم که هست ...

کسی که ...

امید میبخشد مرا و ...

اینگونه ...

بر من ببخشای ...

ای سرا پا دل ...

آسوده مردن را .........

(با چشم پوشی از اینکه این دلنگاره رو یه شیرین مغزی مثل من گفته منتظر شنیدن نظرای قشنگتون در مورد متن بالا هستم . *دوستای خوبی که ندیدمتون ولی به خدا خیلی دوستون دارم*)